پیرمرد جلوی خانه اش ناراحت نشسته بودسلام کردم جواب نداد فکر کردم شاید با این حال که گوشهایش بزرگند ولی صدای مرا نشنیده دو مرتبه سلام کردم باز هم جواب نداد کمی ناراحت شدم با خودم گفتم بی خیالش هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایی شنیدم امیدوارشدم سرم را بر گرداندم دیدم پیرمرد درحالی که یک هزار تومانی در دستش بود داشت تا هفتاد جد یکی را سلام و صلوات می فرستاد.